دود اگر بالا نشیند کسرِ شأن شعله نیست

 جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است

شصت وشاهد هردو دعوای بزرگی میکنند

پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است ؟

آهن و فولاد از یک کوره می آیند برون

آن یکی شمشیر گردد دیگری نعِلِ خر است

گر ببینی ناکسان بالا نشینند صبر کن

روی دریا کف نشیند ، قعر دریا گوهر است . . .

 

صائب تبریزی

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست http://ume.ir/storage/attachments/1/1392324123892109_thumb.jpg

باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست
.
.
نيست

امیرالمومنین على عليه السلام:
عَجِبتُ لِلمُتَكَبِّرِ الَّذى كانَ بِالمسِ نُطفَةً وَيَكونُ غَدا جيفَةً.(نهج البلاغه ،حكمت 126)
در شگفتم از شخص متكبّر، كه ديروز نطفه اى بوده و فردا لاشه اى است.

-اگر خوشبختی را برای یک ساعت می خواهید، چرت بزنید.

-اگر خوشبختی را برای یک روز می خواهید، به پیک نیک بروید.

-اگر خوشبختی را برای یک هفته می خواهید، به تعطیلات بروید.

-اگر خوشبختی را برای یک ماه می خواهید، ازدواج کنید.

-اگر خوشبختی را برای یک سال می خواهید، ثروت به ارث ببرید.

-اگر خوشبختی را برای یک عمر می خواهید، یاد بگیرید کاری را که انجام می دهید دوست داشته باشید . . . !

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.
ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!
با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود.
پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

logo-samandehi



Back to Top

Template Design:Dima Group